تبليغاتX
" (¯`· انگار قسمتم ز جهان عاشقی نبود·´¯) - داستان تقسیم عمر

(¯`· انگار قسمتم ز جهان عاشقی نبود·´¯)
کسی که چرای زندگی را یافته است با هر چگونگی خواهد ساخت


داستان تقسیم عمر

زمانی بود که پروردگار میان مخلوقات خود« عمر» تقسیم می کرد، رحمت و عطوفت خداوندی بر آن قرار گرفته بود که عمر مخلوقات را به میل و رضایت خودشان تعیین کند تا خشنودی آنها را فراهم آورد. صف طولانی مخلوقات در عالم ملکوت اعلی کشیده شده بود و تا چشم کار می کرد، ادامه می یافت. مخلوقات یکی یکی پیش می آمدند و با رضا و رغبت آنها، عمرشان را تعیین می کردند. آنها خشنود روانه ی زمین شدند.

        نوبت به خر که رسید گفتند: « چقدر عمر می خواهی، سی سال کافیه؟»

        خر نالید و گفت: « سی سال؟ نه، خیلی زیاده. دوازده سال بسه.»

        خدا دوازده سال عمر به او داد. نوبت به سگ رسید:

        « تو چقدر عمر می خواهی؟ سی سال کافیه؟»

        سگ غرید و گفت: « سی سال؟ سی سال نگهبانی؟ نه ، خیلی زیاده. ده سال بسه.»

        خدا ده سال عمر به او داد. نوبت به میمون رسید.

        میمون معلق زد و گفت:« سی سال دلقکی؟ نه خیلی زیاده، هشت سال بسه.»

        دست آخر نوبت رسید به انسان.

        « خوب اشرف مخلوقات من ، چقدر عمر می خواهی؟ سی سال کافیه؟»

        « فقط سی سال؟ سی سال به کجای من می رسه پروردگارا! تازه مزه ی زندگی رو فهمیده ام.»

        « بسیار خوب، هیجده سال عمر خر رو می دم به تو.»

        « کمه پروردگارا، کمه. »

        « بیست سال عمر سگ رو هم بهت می دم.»

        « باز هم کمه پروردگارا ! »

        « بیست و دو سال عمر میمون هم مال تو، خوب شد؟ »

        خب برای همین است که در سی سال اول عمر، انسان مزه ی واقعی زندگی را می چشد و هیجده سال بعد مثل خر کار می کند تا زندگیش را رو به راه کند و بیست سال بعد از چیزهایی که به دست می آورده، نگهبانی می کند و بعد از آن هم، پیر شده است و خرفت و مسخره ی دیگران!!!

                       

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386 13:49 توسط سمیه |