تبليغاتX
" (¯`· انگار قسمتم ز جهان عاشقی نبود·´¯)

(¯`· انگار قسمتم ز جهان عاشقی نبود·´¯)
کسی که چرای زندگی را یافته است با هر چگونگی خواهد ساخت


 

 «بسم الله الرحمن الرحيم»

 

به نام خدایی که تو را به من نشان داد...

 

 «الحمدالله الرب العالمين»       

                               

سپاس خدایی که تو را به من رساند... 

                

 «الرحمن الرحيم»

 

و چه بخشنده و مهربان است

 

خدايی که که تو را از من گرفت

 

تا یک قدم به او نزدیکتر شوم...

 

 خدایا :

ضعیفان را پناهی ،قاصدان را بر سر راهی ، مومنان را گواهی

 

چه عزیز است آنکس که تو خواهی

 

می ترسم، بازم شب شد،می ترسم... پتو را تا زیر چشم هام می کشم و قایمکی به موجوداتی که بهم زل زدن نگاه می کنم... بالشتم از دونه های مرواریدی که از چشم هام ریخته ، از شبهای پرستاره پرنورتر واز جوی کنار باغچه خیستره... تمام تنم داغه، احساس می کنم آتیش جهنم مستقیم از زیر پوستم نشات می گیره... تمام پر وبالم از گرمای این آتیش که آبی برای خاموش کردنش نیست سوخت...قلبم رو می گیرم تو دستم و باصداش  که از صدای تپش چرخ های ماشین آشغالی که از سر کوچه رد می شه بلندتره،می خوابم... نه خدای من ...خوابم نمی بره...من بغل می خوام...دوباره بغلم کن... خواهش می کنم...

اما این بار خدا جون حواست باشه از بین دست هات پایین نیفتم...

دیشب که داشتم تو بغلش با هم حرف می زدیم،بهش گفتم تو که این همه به انسان اختیار دادی، لااقل بهش اجازه بده هر وقت خسته شد خودش مرگ رو انتخاب کنه... از تمام فوت و فن های عشوه گری دخترانه ام استفاده کردم،

 اما بهم اجازه نداد...گفت من این همه رو تو زحمت کشیدم،بزرگت کردم...خودم بهت زندگی دادم،خودم هم ازت می گیرم...

فعلا باید سر کنم                                                           

.

.

.

اونوقت منو دوباره گذاشت زمین ...

می ترسم، دوباره روز شد می ترسم، از موجوداتی که از کنارم رد می شن و بهم زل می زنن می ترسم...

خدایا دوباره بغلم کن...........             

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386 23:14 توسط سمیه |


 

 

من درد دارم......

درد دارم....

درد دارم....

من شکوه ها از عشق یک نامرد دارم.....

 

                                                                                                            

 

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386 16:32 توسط سمیه |


 

من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی

ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 1:17 توسط سمیه |


Image hosting by TinyPic

اگر نمی توانم همیشه مال تو باشم

اجازه بده گاهی زمانی از آن تو باشم

و اگر نمی توان گاهی زمانی از آن تو باشم

بگذار هر وقت که تومی گویی کنار تو باشم

اگر نمی توانم دوست خوب و پاک تو باشم

اجازه بده دوست پست و کثیف تو باشم

اگر نمی توانم عشق راستین تو باشم

بگذار باعث سرگرمی تو باشم

اما مرا اینطوری ترک نکن

بگذار در زندگیت دست کم چیزی باشم

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386 14:8 توسط سمیه |


 

 

 

 

فقط تو رو دوست دارم          

 

               چه باشم و چه نباشم  

                             چه باشی و چه نباشی

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 23:40 توسط سمیه


Image hosted by TinyPic.com

دوستت دارم                                                                    

        عزیزم فراموشم خواهی کرد

مرا که دوستت دارم و می پرستمت

عزیزم فراموشم خواهی کرد

مرا که به تو عشق آموختم و عاشقت هستم

        عزیزم فراموشم خواهی کرد              

باور کن این حقیقت را

حقیقت تلخ است،حقیقت زهر است

باور کن عزیزم باور کن

شبهایت را ستارگان چشمان دیگری

نور خواهند بارید

       عزیزم فراموشم خواهی کرد

مرا که دوستت دارم و می پرستمت

       عزیزم فراموشم خواهی کرد

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 17:17 توسط سمیه |


 

و هر روز افسانه های خواب آلوده ی چشمانم را،

پشت اشک های بی پروا محبوس می کنم.

 نمی دانم من دیوانه شده ام یا جمیع دیوانگان در هیات عاقلان رخساره از من پوشانیده اند.

 حسی می گوید این روزگار بی شرم،

 نامردانه سیطره اش را بر چشمهای بی پروای من گسترانیده است.

 نمی دانم. نمی دانم در این برهوت بر من دیوانه چه خواهد گذشت.

 دیگر در اطاق افکار و تنهایی خویش آنچنان محبوس شده ام که حس می کنم

 دیگر ارتباطی با دنیای اطراف خود ندارم. دیگر آدمیان را آنطور که می دیدم نمی بینم.

 فاصله ی من با دنیای خارج هر روز بیشتر و بیشتر می شود و در این گیر و دار

آن که مرگ می نامندش هر روز بیشتر و بیشتر ذهن مرا درگیر خود می کند.

 وقتی به او فکر می کنم تمام تنم به لرزه می افتد. ولی آرامم.

 هنوز هم می توانم مرگ را از خود دورکنم. صدایش را می شنوم. همین نزدیکی هاست.

 آری. همین جا، پیش من. وحشیانه تمامیت مرا در بر خواهد گرفت.

 دارم به روزی فکر می کنم که این مردم آواره و گریزان از زندگی،

 بر جسد من نماز می گذارند. می شود صدای زوزه ی آنها را از فرسنگ ها ابدیت شنید.

بس کنید. بس کنید.

 آنقدر در خود گم شده ام که دیگر ... نمی دانم.

دیگر نمی خواهم چیزی بدانم که بر ندانستن های من افزوده شود. 

کم کم دارم هوش و حواس خود را از دست می دهم،

باز هم صداهای مبهم و عجیبی مرا آزار می دهند.

 انگار تمام ارواح زمین، گرداگرد مرا احاطه کرده اند.

 می ترسم. می ترسم و مدام چون داغدارانِ زمین، اشک می ریزم.

 خدای من بر من چه گذشته است که اینگونه من در تب و تاب تو می سوزم

 و مشتاق به دیدار توام.

 آنقدر مشتاق که می خواهم تمامیت انسانیتم را به گند بکشم و

راهی آن ملکوتی شوم که هیچ انسانی را یارای دیدن آن نیست.

 احساس می کنم دیگر هیچ چیز برای من معنای واقعی خودش را ندارد. هیچ چیز.

دلم می خواهد فرسنگ ها از خودم دور شوم.

دلم می خواهد آن گوشه نشین ابدیتی باشم، که هیچگاه بر ذهن این بشر متصور نبوده.

دلم می خواهد...

کاش می توانستم خودم را نیست و نابود کنم.

می توانم، ولی...

*****

+ نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386 13:39 توسط سمیه |


 

 

آيا تا کنون لحضه ای بی حس مرگ زيسته ای ؟

آيا هنگامی که همسالانت شادمانه بازی می کنند،از خاک کف پايشان نقش مرگ را ترسيم کرده ای؟

آيا آغوش مرگ را به آغوش گرم مادرت ترجيح داده ای؟

به من بگو

            از آرزو، اميد

                        خنده های کودکانه

                                          محبت مادرانه

کمی از طعم زندگی که چشيده ای در دهان من بگذار.

                                     از طعم شیرین عشق...

 

 

                                                                     

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 19:28 توسط سمیه |


همیشه تو بچگی هام حسرت یه عروسک رو داشتم تا مثل بقیه دخترها بغلش کنم و حرف های دلتنگی هام رو براش بگم. بزرگ که شدم فکر کردم جای عروسک بچگی هام رو پر می کنی و دوست تنهایی هام می شی؛ نمی دونستم دردی می شی بدتر از درد عروسک نداشتن...!

 پس باز مثل بچگی هام حرف هام رو شب ها تو بستر تنهایی ام با خمیرمایه هایی از اشک و حسرت و انتظار به خودِ خودِ خدا می گم. خدا جونم هم هیچ وقت به آرایشم ایراد نمی گیره و به خاطر زود عصبانی شدنم دعوام نمی کنه.هر موقع هم که دلم تنگ بشه باهام حرف می زنه، هیچ وقت هم نمی ترسه که پول تلفنش زیاد بشه...!

همیشه قبل از اینکه من هوای دیدنش رو کنم ، خودش با یه حی علی الصلوة منو می کشه تو بغلش. اصلاً هم نمی گه که امروز من نمی تونم بیام، خودت اینو درک کن چون می دونه که بعد از انتظارهایی که می کشم، هیچ وقت و به هیچ وجه نمی تونم نیومدنشو درک کنم.

خدا جونم خیلی مهربونه. هر چند من بعضی وقت ها دختر بدی می شم و اذیتش می کنم. اما چون خودش خوب می دونه که دوستش دارم، همه نامهربونی هام رو می بخشه، بازم بغلم می کنه . تو بغل خدا اونقدر آروم می گیرم که تو رو و همه دروغ ها تو و همه بدی هاتو و همه اذیت هاتو فراموش می کنم. خدا جونم هم اونقدر برام لالای می خونه که به همون آرامش همیشگی که انتظارش رو داشتم ،و بیخود در تو سراغش رو می گرفتم، می رسم.

می خوابم و خواب همه قشنگی های زمین رو می بینم .

 

                                                              اما بدون تو...

 

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386 2:22 توسط سمیه |