تبليغاتX
" (¯`· انگار قسمتم ز جهان عاشقی نبود·´¯)

(¯`· انگار قسمتم ز جهان عاشقی نبود·´¯)
کسی که چرای زندگی را یافته است با هر چگونگی خواهد ساخت


سلام به همه دوستای قدیمی،من دوباره برگشتم با یه خاطره از مسافرت شمال

بعد از دو ماه انتظار بالاخره من و مهدی جمعه صبح موفق شدیم بریم شمال . تنهایی تنهایی...صبح ساعت پنج ونیم راه افتادیم. اولین مسافرت دونفریمون بود، خیلللللللللللللی خوش گذشت ، تا خود شمال یه دونه پلیس ندیدیم ، به مهدی گفتم اگه الان زمان دوستیمون بود 400 تا ماشین پلیس و هلیکوپتر جلو راهمون بودند . صبحونه رو تو راه کنار جاده خوردیم. ساعت حدود نه و نیم به مجموعه توریستی نمک آبرود رسیدیم. به بابای مهدی زنگ زدیم گفتیم رسیدیم باورش نمی شد ، فکر میکرد ما هنوز خوابیم و راه نیافتادیم.

بعدش رفتیم تله کابین سوار شدیم .بلیطشم نفری 8000 تومن بود . میرفتیم تله کابین توچال به صرفه تر بود. رفتیم بالا، بستنی نایس پک رو به جای آیس پک بهمون قالب کردند ... اصلا از نی بالا نمی اومد، اونقدر هم ن نایس پک رو کمرنگ نوشته بودند که تا دقت نمی کردی نمی فهمیدی!!!

بعد از تله کابین رفتیم سمت رامسر . شهر مثل شهر ارواح شده بود اینقدر خلوت بود. تو رامسر رفتیم هتل ... که رو به دریا بود. ولی خیلی هم دور بود . ما از اینترنت تبلیغاتش رو دیده بودیم.

از روی کلیدها فهمیدیم که فقط دو تا اتاقش پره. شب دو تا رستوران تمیز گیر اوردیم که تو هر دوتاش هم عروسی بود. آخر سر رفتیم  یه رستوران دیگه که تو اونم عروسی بود ولی ما رفتیم طبقه بالا. خیلی جالب بود که عروس طبقه پایین بود از تو خیابونم دید داشت، مرد و زنم قاطی بود. نمیدونم چرا به اونا کار ندارن ولی تو تهران اینهمه لااقل تو ظاهرم شده گیر می دن.

آخر شب برگشتیم هتل. تا می اومدیم بخوابیم همش از پشت پنجره اتاق صدای حرف زدنو و دویدن و صداهای مسخره دیگه می اومد. از اونیکی خونواده هم خبری نبود. مهدی گفت اگه بخوان اینا یه بلایی سرمون بیارن هیشکی نمی فهمه. خلاصه در عرض دو دقیقه همه وسایلمون رو جمع کردیم. به مهدی گفتم اگه بخوایم بریم جاده چراغ نداره خیلی خطرناکتره، بریم با مدیریت حرف بزنیم ببینیم چی میشه. رفتیم با مدیریت الکل خورده حرف زدیم کلی معذرت خواهی کرد و راضی شدیم به اینکه اتاقمونو عوض کنیم. ساعت حدود دو بود که خوابیدیم .( خیلی کماندویی بود ... تازه چاقو هم داشتیم... ولی قرار گذاشتیم کسی رو نکشیم فقط ناکار کنیم...)

صبح رفتیم لب دریا صبحونه خوردیم...به قول مهدی صبحونمون عمله خفه کن بود.... آخه خیلی زیاد خوردیم. مهدی اصلا تو دریا نیومد. ولی من آب خیلی دوست دارم.

یه عالمه هله هوله خوردیم. نتونستیم ناهار بخوریم. نهارمونو ساعت پنج بعد از ظهر تو جاده چالوس خوردیم. یه عالمه هم سوغاتی خریدیم. از اون روسری ترکمنیا هم خریدیم.

خلاصه اینکه خیلیییییییییییی زیاد خوش گذشت. استقلالمون زیا شده هاا.

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 16:35 توسط سمیه |