تبليغاتX
" (¯`· انگار قسمتم ز جهان عاشقی نبود·´¯)

(¯`· انگار قسمتم ز جهان عاشقی نبود·´¯)
کسی که چرای زندگی را یافته است با هر چگونگی خواهد ساخت


 

(دوست نداشتم قالب وبمو عوض کنم اما چی کار کنم خیلی دیر بالا می اومد) 

همیشه وقتی با خدا حرف می زدم، می گم خدایا یه سریها نمی خوان بمیرن همش دوا دکتر که زنده بمونن تو می بریشون. اما حالا که من می خوام تو منو نمی بری. این یکی از حرفهای همیشگیم شده بود. فکر کنم پنج شنبه پیش بود خواب دیدم که آسانسور خراب می شه و من از بالاترین طبقه ها در حال سقوطم( کاملا به سرعت سقوط روح هایی که از زمین به آسمون می رن وبه دلایلی مجبور به بازگشت میشن). اون وقت بود که تازه فهمیدم مرگ یعنی چی، تو خواب شروع به التماس به خدا کردم.  در یک لحظه تمام کارهام رو که مرور کردم دیدم هیچی هیچی ندارم ، گفتم خدایا غلط کردم یه فرصت دیگه به من بده ... .

(از اینجا به بعد دیگه خواب نیست ها...)

صبح شد وداشتم می رفتم کلاس . یه تصادف... یه مرگ صد درصد... ولی...  دوباره نجات...دوباره لطف... دوباره من... اصلا نمی تونم توصیف کنم ... هنوز سرم درد می کنه...

 دم مرگی طبع شعرم گل کرده در وصف حال خودم نوشتم :

 

 

 

دیگر از سردردم خبری نیست

اما هنوز تمام تنم گز گز می کند

سیم های سرم اتصالی کرده اند

و برق چشمانم رفت...

یک نفر از کنارم رد می شود

تا چند قدمی مبهوت من است

بینی اش را هم که گرفته

آخر یک ماهی است حمام نرفته ام

تمام تنم بوی مرگ می دهد...

باید بیایی مرا ببینی

حسابی لاغر شده ام

شکمت را هم به دنیا پس داده ام!!!

تا دیروز حالم از کافور غذای دانشگاه به هم می خورد

اما حالا عطر تنم کافور است

جور دیگر باید دید!

دیگر از تاریکی نمی ترسم

                           واز سوسک

همین حالا یک سیاه زشتش

                           از تنم بالا رفت

                                        تا رسید به قلبم

 یک تکه از آن را ره توشه اش کرد و رفت

ببر...اصلا تمام قلب نداشته ام مال تو

اما وقتی می بری

     دردهای قلبم

         تنهایی ام

            عشقم را هم ببر

دیگر به آنها احتیاجی نیست...

اگر نگران منی!

حال من خوب است

                    روزگارم بد نیست

ولی...

" اینجا هوا بس ناجوانمردانه سرد است"

و از آن" رگ پنهان لحظه ها" خبری نیست.

برای آمدن پیش تو هم اجازه نمی گیرم

حتی خودت خبر نداری که

     هر شب برروی زانوان من به خواب می روی

اینجا...

 من دفتر حسابم را در دست گرفته

      هر ثانیه منتظرت هستم

           ******

اوه ! خدای من

کفشهای تو هم که جفت شده اند!!!

 

برای فهمیدنش باید یه سر سوزن دقیق باشید...سختاشو خودم می گم، " رگ پنهان لحظه ها" به قول به نظرم فروغ بود یعنی عشق. کفش جفت شدن هم کنایه از رسیدن لحظه ی مرگه ... بقیش با خودتون...

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386 22:54 توسط سمیه |


 

يادم باشد که حرفی نزنم که

به کسی بربخورد...

نگاهی نکنم که

 دل کسی بلرزد...

راهی نروم که

بيراه باشد...

خطی ننويسم که

 آزار دهد کسی را...

يادم باشد که

روز و روزگار خوش است...

همه چيزرو به راه است و خوب.

تنها ... تنها ...  دل ما دل نيست ... .

 

     راستی نظرتون درباره قالب جدید چیه؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386 16:25 توسط سمیه |


 

+ نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386 16:23 توسط سمیه |