تبليغاتX
" (¯`· انگار قسمتم ز جهان عاشقی نبود·´¯)

(¯`· انگار قسمتم ز جهان عاشقی نبود·´¯)
کسی که چرای زندگی را یافته است با هر چگونگی خواهد ساخت


 Image hosting by TinyPicخدا میگه: بحق خودم من تو را دوست دارم تو هم مرا دوست داشته باش.(چه چیزی از این بالاتر که خدا دوسمون داشته باشه) . یه چیز دیگه هم که خیلی باحاله ... همه کس تو را برای خودش می خواهد و من تو را برای خودم می خواهم... فقط یه کم فکر کنی می بینی راست میگه... دوسم داشتی فقط برای اینکه خودت احتیاج داشتی کسی رو دوست داشته باشی.هر موقع خودت دلت خواست اومدی... هر موقع خودت دلت خواست رفتی... ولی خدا جونم حتی وقتی هم که خوب نیستم بازم دوسم داره و کمکم می کنه...خودش می گه اگه تو در ادای واجبات خود تخلف کنی من در ادای رزق تو تخلف نمی کنم.

 Image hosting by TinyPic خدایا قربونت می دونم پستم می دونم کثیفم لجنم... ولی این رو هم می دونم که تو مهربونی... پس به مهربونیت قسم اونقدر منو از عشقت لبریز کن که محتاج هیچ عشق خوار کننده ی زمینی نباشم...

                        

Image hosting by TinyPicسمانه جونم( خواهر کوچولم) داره می ره دانشگاه اراک . من هم دارم دق می کنم .دیشب تا صبح گریه کردم . دیگه تنهای تنهای تنها شدم...خدایا حالا که سمانه رفته بیشتر هوامو داشته باش.

 

Image hosting by TinyPicبعضی آیات زمان پیامبر به مناسبت اون زمان نازل شدند که بعدا بنا به مناسبات جامعه جدید نسخ شدند. مثلا یه آیه ای نازل شد که کسانی که می خواهند پیامبر رو ببیند باید صدقه بدهند که بعدا نسخ شد. خدا اون موقع می خواست ببینه کی واقعا حاضره برای دیدن پیامبر از چیزهایی که داره بگذره.  می تونیم یاد بگیرم که هرچیزی یه بهایی داره و به آسونی به دست نمی یاد وبرای چیزهایی که دوست داریم به دست بیاریم باید باید باید خرج کنیم. منظورم فقط مادی نیست می تونه معنوی هم باشه...

 

Image hosting by TinyPicدعایی که پدر و مادر در حق فرزند خود می کند مثل دعایی است که پیامبر در حق امت خود می کند.( کاش ...)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 23:44 توسط سمیه


 

خدایا دردمندم...روحم از شدت درد می سوزد، قلبم می جوشد،احساسم شعله می کشد

و بند بند وجودم از شدت درد صیحه می زند...

خسته شده ام، پیر شده ام، دلشکسته ام، نا امیدم، دیگر آرزویی ندارم...

احساس می کنم که این دنیا دیگر جای من نیست، با همه وداع می کنم، فقط می خواهم

با خدای خودم تنها باشم...

خدایا دلم برایت تنگ است...

من دیگر کاری برای انجام دادن ندارم، گلها را آب داده ام ، چمدانم را هم بسته ام...

 

یه سوال مهم: چرا همه فکر می کنن آرزوی مرگ داشتن بده؟ چرا فکر من کنن که حتما یه جایی باید شکست بخوری تا آرزوی مرگ رو بکنی؟ چرا نمی فهمن انسانهای زمینی ارزش ندارن که بخاطرشون فکر مرگ بزنه به سرت؟

عکس رو هم پاک کردم که دیگه کسی فکر نکنه می خوام خود کشی کنم

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 0:41 توسط سمیه |


بچه های زیر 18 سال نخونند این مطلب شدیداً بد آموزی داره!

این شعر رو اختصاصی اختصاصی برای تو و بابام  عزیزم!!!  گفتم :        

اگر یک روز خدا اجازه دهد

می خواهم چند نفر را بکشم

اول پدرم...

گوشه گوشه تنش را

با سیخ داغ می کنم

داد می زند...

لذت می برم...

بوی دود همه جا را فرا گرفته

دود را می بلعم و

از دماغم بیرون می دهم

با آن شکل مهربانی می سازم ...

شکل عشق...

اَه ... من که از این چیزها سرم نمی شود!

با دست هایم خرابش می کنم و

او همچنان در خود می پیچد...

زن جعفر جیغ می زند

اوه خدایا!...

این زنیکه در خیال من چه می کند؟!

مثل اینکه او هم

آمده از شر شوهرش خلاص شود...!

اما خون را که دید

پس افتاد

حالا نوبت توست عزیزم

تو را که کشتمTinyPic image

لاشه ات را تکه تکه می کنم

و همه را به باد می دهم با خود ببرد

تا دل بهانه گیرم بعد از این تو را نخواهد

قلبت را هم جلوی سگ همسایه می اندازم

سگ همسایه نخورده بالا می آورد

می گوید بوی بی وفایی می دهد

من از این چیزها خوشم نمی آید!!!

چاقو هم که سنگ را نمی برد...

ناچاراً

قلبت را در دستهایم دفن می کنم

و تو

دوباره سبز می شوی

و ریشه می دوانی در تمام

                          تن من...

                                   قلب من...

- راه گریزی نیست

.

.

.

بوی کافور تنم

             حال همه را بهم می زند...!!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 1:45 توسط سمیه |


 

 

 

 

شب سرسام گرفته ی وحشتناکی است.صدای جیپسی کینگ پیچیده، سایه های تنهایی دورو برم ولوله ی عجیبی به پا کرده اند. با زانوهای بغل گرفته روی صندلی کنار دیوار می نشینم. سرم را به دیوار تکیه می دهم و به حبابهای آکواریوم که از زیر سنگ ها بیرون می آیند خیره می شوم. دستهایم را بی هدف میان موهایم می برم، شاید هم مثل کارو می خواهم کاسه ی سرم را بشکافم تا ناله های قلبم راهی برای خروج پیدا کنند.

مامان از طبقه پایین زنگ می زنه: عدسی بخور آب بدنت کم شده!!! برنج نخور... میوه و شربت در یخچاله ... چای و شکلات آمادست... خرما یادت نره هاااا... دیگه نبینم فردا روزه بگیری،قیافه ات مثل مرده ها شده، هر چی از خدا بخوای اگه بخواد بهت بده با همین چند روزی که گرفتی می ده...

شارک داره با جفتش عشق بازی می کنه. لامپ آشپزخونه رو پایین می کشم... با دستم تکونش می دم...آشپزخونه مثل اتاق اعتراف جنایتکارها شده...(باز پرس هم وجدانمه) نور لامپ می خوره تو صورتم...

- چند شب پیش با کی قرار داشتی؟      - با خدا          - چه قراری؟             - قرار شد 40 شب گناه نکنم در عوض اجازه ملاقات با یه "کسی" رو بهم بده             لامپ به سمت دیگه ی آشپزخونه می رود... صورتم مثل دلم تاریک شده... لجن خوار تند و تند شیشه ی آکواریوم رو می مکد... عصاره ی ناله های پنهانی از چشمانم سرازیر می شود...

- چند روز از قرارتون میگذره؟          - سه روز       - خوب تو چی کار کردی؟       - هیچی امروز همه چی رو خراب کردم              صدای شکستن قلبش رو می شنوم... با هر تپش قلبم بیشتر احساس بد بختی می کنم... به تمام واژه های  ذهنم چنگ انداختم شاید راهی برای توجیه بیابم، اما...         یه صدایی از اون طرف می یاد... – تمام چیزهایی که بهت دادم تو لیاقت نداشتی و من لطف کردم... تو لجن بودی و من بهت روح دادم... هر چی خواستی دادم... اما تو چی؟ دریغ از کاری که عشقتو به من نشون بدی، نمونش همین امروز...چند شب به عشق من بیدار شدی؟؟؟...

خم می شم ... می شکنم... – ببخشید ... غلط کردم        - بیست و سه ساله هر روز همین رو می گی، از مهربونی من سوء استفاده می کنی... لطفا حکم رو صادر کنید               

چکش بر روی قلبم می خوره و خورد میشه...

« محروم از دیدار کسی که می خواستی»

 باید یه کاری کنم... سریع قلب شکستم رو تو دستم می گیرم و لاشه ی افکارم رو بلند میکنم و با صدایی که از تن رنجور و تب کرده ام بلند می شه ، فریاد می زنم : من اعتراض دارم...

- اعتراض وارد نیست...        صدای سبزی از بین تما شا چی ها می آید: اینهمه بهت فرصت داده شد ... روت کار کردیم ... ببین دنیا چقدر جمعیت داره ... اما من هنوز 313 نفر یار ندارم...دوست داشتم تو یکیشون باشی ... هر بار که یه اشتباهی می کنی ما بیشتر از تو ناراحت میشیم...

- اما اگه بازم بهم فرصت ندی می رم همه جا داد می زنم می گم خدامون مهربون نیست... خدا منو از در خونه اش رد کرد... اینجوری آبروت می ره ...

میاد مستقیم وای میسه جلوم ... بغلم می کنه ... بوسم می کنه ...  - باشه بازم تو بردی ... اینم یه فرصت دیگه...                             

مخزن اشکهام سرازیر می شه ... فریادی از شادی سر می دم... بازم من بردم...

شاید با خودتون بگید دیوونه رو... راست میگید دیوونه شدم ... دیوونگی های من هم عالمی داره که ازش لذت می برم...

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386 0:8 توسط سمیه |


 

 


امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.

وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛اما تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني  ...

از آنجا دور شدی .متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي.

تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...

باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندا. رد

احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد
.

خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي. آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي ...

__________________

 

 

Its hard for two people to love each other when they live in

twodifferent worlds.

 

But when these two worlds collide and become one,that’s

whatyou call:

 Love

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 23:28 توسط سمیه |


                                                                                                                                      

                             همیشه با تو

 

                     

 

معنای زنده بودن من، با تو بودن است

نزديک، دور

سير، گرسنه

رها، اسير

دلتنگ، شاد

آن لحضه هايی که بی تو به سر آيد مرا مباد!

مفهوم مرگ من

در راه سرفرازی تو، در کنارتو

مفهوم زندگی است.

معنای عشق نيز

در سرنوشت من

با تو، هميشه با تو، زيستن است.

 

 

                   همه ی گلهای دنیا برای تو گلم      

 

+ نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386 21:58 توسط سمیه |