تبليغاتX
" (¯`· انگار قسمتم ز جهان عاشقی نبود·´¯)

(¯`· انگار قسمتم ز جهان عاشقی نبود·´¯)
کسی که چرای زندگی را یافته است با هر چگونگی خواهد ساخت


بوی عشق می پیچد

در باغ های سبز نیایش

بعد از تو شوق تجدد نیست

     در دست های من

    چیزی به نام فاصله

     _پیوسته_

روح مرا می جود

این حرف های زخمی را

بر صفحه های غربت می نویسم

     و برایت می فرستم

     شاید

مسیری از یاد را

با هم قدم بزنیم...

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 13:52 توسط سمیه |


Image hosting by TinyPic

گفته بودی فردا

پشت اين پنجره ها

غنچه ای مي رويد

و کسی می آيد

روشنی می آرد

اکنون ديرگاهی است که من

پشت اين پنجره ها

بيدارم

ولی اينجا، حتی

بوته خاری نيست...

من دگر می دانم

خانه ام تاريک است

و هماره بی تو

آسمان ابری است

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 13:52 توسط سمیه |


  می کاهد عمر من

مانند شمع روشن شب های بی غروب

از دست آتشی که به رگ لحضه ها

       _ جاری است

آه ! ای کسی که سبزتر از روح يک گلی

       با من سخن بگو

                          از آرزو

      _اميد

     _صداقت

     _شکوه عشق

تا در دلم جوانه زند شوق زندگی

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 2:58 توسط سمیه |


 

الهی من کیستم که تو را خواهم

 چون از قیمت خود آگاهم

از هر چه می پندارم کمترم

 و از هر دمی که می شمارم     بدترم

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 2:48 توسط سمیه |


خدا تو حدیث قدسی می گه:

بنده ایی که تمام شب را غافلانه می خوابد، دروغ می گوید که مرا دوست دارد

مگر نه این است که هر عاشقی خلوت یارش را خواستار است

یه کم مردونه فکر کنیم، تا یه فرصت کوچولو گیرمون می یاد سریع به سراغ عشق زمینی مون میریم و حالشو می پرسیم شب هم که باشه چه بهتر . نور علی نور!

اما چقدر ما که این همه دم از دوست داشتن و عاشقی خدا می زنیم تو  فرصت هایی که گیرمون می یاد، با خدا عشقبازی می کنیم؟؟؟!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 2:39 توسط سمیه |


           

         عشق مثل گنجشک می مونه

         اگه محکم بگیریش می میره

         اگه شل بگیریش فرار می کنه

 

         پس باید یه جوری بگیریش

 

    که تو دستت خوابش ببره

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 2:24 توسط سمیه |


 

در اين چهار را ه

حق تقدم با آمبولانسی است

که جنازه مرا می برد

و ديگر پيش چشم تو سبز نمی شوم

تو بايد پشت همين چراغ قرمز

موهايت را سفيد کنی...

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 2:21 توسط سمیه |


   تو همه هستی من              

                    مستی من

                                تو همه زندگانی من هستی

تو چه داری؟    

      -همه چيز-

تو چه کم داری؟

       -هيچ-

می توانی تو به من

زندگانی بخشی

يا بگيری از من

آنچه را می بخشی

                                    «مصدق»

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 2:20 توسط سمیه |


            

     

 

 

آن روز با تو بودم

               امروز بی توام

آن روز که با تو بودم

                  بی تو بودم

امروز که بی توام

                     با توام

                     «مصدق»

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 2:19 توسط سمیه |


هر روز در فکر تو هستم

گر چه آن قدر که می خواهم

به تو نامه نمی نویسم

یا تلفن نمی کنم

هر روز در فکر تو هستم

گاه در فکر خاطره ای که با تو داشته ام

و گاه در رویاهایم

برای تو

آن چه برایم رخ داده بود تعریف می کنم

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 2:14 توسط سمیه |


حالا اگر می خواهی بروی برو...

نمی گویم که برایم مهم نیستی، که هستی، بلکه مهمترینی

اما حالا که می گویی دوست داشتن دلیل نمی خواهد،برو به سلامت

حالا که دیگر نگاهت، دستهایت و قلبت برای من نیست،برو

حالا که فکرمی کنی که من فاصله ای شده ام بین تو و خدای تو، برو

حالا که دیگر همه چیز روبه راه است

پاهای رفتن تو و اشک صبر من به راه است

قول می دهم چراغ دلم همیشه روشن بماند و از تنهایی نترسم

و مثل همیشه دروغ می گویم که قول می دهم برای رفتنت گریه نمی کنم

اما قول می دهم مثل همیشه مردانه صبر می کنم که ان الله مع الصابرین...

قول می دهم همانطور که رو به چشم های خدا چشم از آرزوهایم و تو برداشتم

لحضه به لحضه دلم را به حق و صبر وصیت کنم...که قسم به عصر، همانا انسان در زیان است، مگر آنانکه آمنو و عملو الصالحات و تواصعو بالحق و تواصعو بالصبر...

خودم را به صبر دعوت می کنم

دعوتی بس بیهوده و کاری رنج آور

که دیگر صبر دوری از خدا را ندارم

و رفتن تو دردی بر دردهایم افزود

اما قول می دهم بیدی نباشم که از اشک های دلتنگی بلرزم.

قول می دهم...

نه باز هم دروغ گفته ام اگر بگویم قول می دهم باور کنم افسانه رفتنت را

که هیچ گاه باور نخواهم کرد.

اما خدای مهربانم قول می دهم از رفتن انسانهای زمینی درس عبرت بگیرم و به ماندن و همیشه بودنت ایمان بیاورم

و خانه دلم همیشه با یک شاخه گل رز و یک جفت کبوتر عاشق که پشت پنجره ام لانه می کنند از عشق و وجود توبهار بماند .

قول می دهم آخرین ذکرم نام تو باشد.

به همان یا علی که همیشه در پایان دیدارهایت می گفتی قسم،آخرین ذکرم نام خدا می شود.این خط این نشان....

حال دیگر نمی ترسم، دعا کن بروم و به راز غریب زندگی پیوند بخورم.

دعا کن که به پیش محبوبم بروم.

دعا کن کودکانه نگریم،نخندم، نمیرم.

دعا کن بار این سالهای تنهایی را به سلامت به آخر برسانم...

مثل مادربزرگ ها می گویم:

شب و روزت که گذشت

عاقبتت به خیر

به هم که نرسیدیم، اما امیدوارم به خدا برسیم.

آنگاه از زیر دست های خودم ردّت می کنم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 2:12 توسط سمیه |


من خوبه             ما چیه؟      من هر موقع بخواد می خوابه            هر موقع بخواد می شینه          هر موقع بخواد می زنه           می خونه    

من مزاحم نداره            تازه برای کارهاش برنامه ریزی هم می کنه       

هر وقت هم که خسته شد                 می شینه و یه نامه می نویسه            نامه می نویسه              نامه می نویسه              نامه می...           اما به کی؟

من که کسی رو نداره!

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 2:10 توسط سمیه |


 

امشب از نردبان بالا خواهم رفت

برای احوالپرسی ستاره ها

و بر کوچه نظر خواهم کرد

و به همسايه سلام خواهم کرد

ولی ديگر بر رهگذران کوچه دل نخواهم بست

که در گذرند

و چون ستاره های هر شب من نيستند

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 2:9 توسط سمیه |


 

ای خدا آن را که

                    در تنهاترین تنهاییم، تنهای تنهایم گذاشت؛

هیچ وقت

                    در تنهاترین تنهاییش،تنهای تنهایش نذار

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 2:6 توسط سمیه |


 

گفتم: تو شیرین منی...

گفتا: تو فرهادی مگر؟...

گفتم: خرابت می شوم...

گفتا: تو آبادی مگر؟...

گفتم: ندادی دل به من...

گفتا: تو جان دادی مگر...

گفتم: زکویت می روم...

گفتا: تو آزادی مگر؟...

گفتم: فراموشم مکن...

گفتا: تو در یادی مگر؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 2:4 توسط سمیه |


 

Image hosting by TinyPic

 

امروز سه سال و شش ماه و چهار روز

از بهترین گذشته های من گذشته

و عین همیشه

طبق قانون؛

همه می گویند

« گذشته ها گذشته»

کسی چه می داند

که چه گذشته

شاید من در سه سال و شش ماه و چهار روز پیش معلق باشم

کسی چه می داند

شاید من در بهترین دقایق زندگی جا مانده ام

من جا مانده ام،

من در دل یک مرد پاییزی جا مانده ام

در برگریزان یک کوچه بن بست جا مانده ام

کسی چه می داند

شاید

به خاطر بعضی چیزها در سه سال و شش ماه و چهار روز پیش مانده ام

به خاطر کسی که می آید هر شب

مرا می برد به خانه اش، مرا می برد در اعماق وجودش

در اتاقی که تا به حال کسی را به لطافتش دعوت نکرده

انگارتنهاست

کسی چه می داند

شاید او هم مثل من در گذشته مشترکمان باقی مانده

و دارد لذت می برد

شاید هنوز هم روزگارش تازگی همان اول صبح ها را داشته باشد

کسی چه می داند

شاید، نه حتماً

امروز بیست و چهارم خرداد است

و من خیلی سال است که مرده ام

حتماً من در همان سه سال و شش ماه و چهار روز پیش مرده ام

من مدتهاست که در پنجره اتاقم مرده ام

...اما

هیچ کس نمی بیند که من مرده ام

من در پس ایستگاه اتوبوسی که تو را دیده ام مرده ام

در پاییز فراموش نشدنی هشتادوسه مرده ام

من حتی چشمهایم را در انتظاری که

 سر پیچ خیابان ایستگاه می کشیدم از دست دادم

دقیقاً همان روزها بود که من مرده ام

- به خاطر شنیدن یک جمله شاعرانه از یک شعر-

کسی چه می داند

که بعضی وقت ها گذشته ها نمی گذرد

حالا باور کنید

که امروز سه سال و شش ماه و چهار روز است

که از مرگ من گذشته

شما را به پاکی آب ناودان های پاییزی

دیگر نگویید« گذشته ها گذشته»

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 2:3 توسط سمیه |


مثل خیلی از دخترهای جوان دیگری که در گوشه و کنار همین میهن عشق

پرورمان گوشه و کنار قلب ساده و بی آلایش خود را به پسری معصوم و زیبا می سپارند، من هم چندی پیش رنگ صفا بخش عشقImage hosting by TinyPic را بر تار و پود قلبم پاشیدم ... چقدر زیبا بود وقتی قلمم لحضه های عاشقانه را در دفترم ثبت می کرد، چقدر ساده بود ثانیه هایی که طنین Image hosting by TinyPicصدایش قلبم را به تپش وا می داشت، چقدر رویایی بود وقتی در حرم نگاهش ذوب می شدم و احساس می کردم پشتوانه بزرگ عاطفی جسته ام که حتی کوههای استوار و سربلند البرز هم در مقابلش کوچک می نماید.

به هرتقدیر عاشق شده بودم، درست مثل تو.آری تو که اکنون مشغول خواندن این صفحه هستی .درست مثل همه دختران و پسران ایرانی یا نه چه فرقی می کند ایرانی یا غیر ایرانی ؟ مثل همه دختران و پسران جوان سراسر این دنیای بزرگ که در مقابل عظمت عشقImage hosting by TinyPic بیش از هر چیز خود را فراموش می کنند.                      Image hosting by TinyPicImage hosting by TinyPic

حال دقیقه ای سکوت کنید حتی چشم از ادامه این مطلب بپوشید. پلک های خود را چونان پلک فرهاد وقتی خواب شیرین در چشمانش همراه با عشق شعله می کشید به هم بگذارید و دقیقه ای به عاشقانه ترین لحظه زندگی خود بیاندیشید و بعد... حال بی آنکه اشک های خود را پاک کرده باشید در همان دقیقه عاشقانه ای که همه دنیا گلدانی می شود تا گل عشق شما را پاس دارد و شما باغبانی که با پاکترین قطرات اشک سرشار از عشق خود این باغچه پر مهر را آبیاری می کنید خدا را پیدا کنید و آرام بی آنکه پدر یا مادر متوجه شوند به خود فرصت دوباره گریستن بدهید.

فرقی نمی کند به آنکه می خواهید رسیده ای یا نه و یا همچنان با همه وجود تلاش می کنید تا محبوب قلب خود را شریک زندگی کنید. فقط خدا را رابطه عاشقانه خود پیدا کنید و او را سپاس گویید که به شما فرصت عاشق بودن داده است. شاید در گوشه گوشه این  دنیای سراسر عشق و عظمت داستان های عاشقانه بسیاری حتی شیرین تر از شیرین و فرهاد روی داده است اما آنچه این عاشقان دلباخته را تا ابد جاودانه نگه داشته است فراقی است که به تقدیر آنان رنگ جاودانی زده است.............

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 2:0 توسط سمیه |


 

آنان که زندگی را بستری از گل های سرخ می دانند همیشه از خارهای آن شکا یت دارند

    ای انسان تو آمیخته یک لبخند و اشکی

    آدمی دوست دارد چون دوست دارد.هیچ دلیلی برای دوست داشتن وجود ندارد.

     چه بی صدا و تنها شکستم و ندیدی...!

     هشت بار که افتادی هشتمین بار برخیز

 

     خنده مصائب و مشکلات زندگی را کوچک و آلام را محو می نماید.

 

      پرستویی که مقصدش را در کوچ می بیند         از خراب شدن لانه اش نمی هراسد

 

     هیچ وقت دل به کسی نبند،چون دنیا اونقدر کوچیکِ که توش دو تا دل  کنارهم جا نمی شن.

     اگه دل بستی هیچ وقت ازش جدا نشو، چون دنیا اونقدر بزرگِ که دیگه پیداش نمی کنی

 

      از عشق ناتمام تنها یک چیز باقی می ماند،رد پای خاطره تمام شدن

                                                                                                    به همین سادگی....

 

    از باید ها بیزارم و هر آنچه که انسان را در بند کشد.

 

     من خودم را کاملاً تنها می بینم اگر تو نباشی...

 

     جایی که دل بخواهد برود پا می لرزد.

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 1:57 توسط سمیه |


Image hosting by TinyPic

 

              لحضه ای بنشین و بر چشم غم آلودم نگر

              تا زبان اشک من گوید حکایت های دل

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 1:34 توسط سمیه |


+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 1:31 توسط سمیه |


Image hosting by TinyPic

شاید شما هم مثل من رنگ شفاف و جلا بخش عشق های ساده و بی ریای دوران جوانی را در زندگی خود احساس کرده باشید... یک موزیک عاشقانه، هوایی نمدار، و شبی از جنس شب های پر التهاب عشق و انتظار را با کاغذ ها و خود کارهایی که جمله های عاشقانه را مرور می کنند، سپری کرده باشید. احساس وابستگی غریبی در اینگونه خلوت های عاشقانه بین خالق و مخلوق شکل می گیرد. نوعی وابستگی عمیق در وجود مخلوق به بلوغ می رسد و ناخود آگاه احساس می کنیم به جایی رسیده ایم که می فهمیم تنها کسی که به او اتکا داریم و ایمان داریم و یاریمان می دهد فقط و فقط خداوند است. وقتی دست های ناتوان انسانی دیگر یارای یاریمان را ندارد، وقتی قدم های چوبین حامیان دروغین در هم شکسته می شود، وقتی خوشبختی ما بر وعده های پوچ اطرافیان آوار می گردد... در همه این لحظات باز هم یک پشتیبان داریم، کسی که به ما عشق آموخته.

همه این حرفها را گفتم تا به اینجای کار برسیم. جواب این سوالات چیست: چگونه می شود برای عشق قانون گذاشت؟ چگونه می شود حقیقت را پشت پرده واقعیت نگه داشت؟

چگونه می شود از احساسات پاک راه به بیراهه برد؟

حقیقت عشق چیزی نیست که ما به راحتی قادر به درک آن باشیم. از همین رو نگاهمان به این ودیعه الهی بسیار نازل است.انسان سعی دارد با تملک به تعلیمات آسمانی رو با سوی خدا و خدا خواهی بگذارد. دراین میان عشق همه چیز انسان است. عشق مفهومی پیش پا افتاده و سبک نیست.

 

                    عشق وسیله رسیدن به معبود است. 

 

بیایید با عشق آشتی کنیم و باور کنیم که به خدا عشق چیز بدی نیست...

 Image hosting by TinyPic

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 1:30 توسط سمیه |


ستاره ها هرگز نمی میرند                                       Image hosting by TinyPic

و آسمان همیشه آبی خواهد ماند              Image hosting by TinyPic   

زمین مردگانش را روح دوباره می بخشدImage hosting by TinyPic

و شقایق ها که سرفصل زندگی اند                              Image hosting by TinyPic 

ترا عشق و امید می دهند...Image hosting by TinyPic                             Image hosting by TinyPic

 

                      

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 1:27 توسط سمیه |


 

Each relationship is a mirror;

It revals your identity to you.

هر پیوندی یک آیینه است؛ هویت تو را بازتاب می دهد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 1:21 توسط سمیه |


 

Each relationship is a mirror;

It revals your identity to you.

هر پیوندی یک آیینه است؛ هویت تو را بازتاب می دهد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 1:21 توسط سمیه |


 

 

آيا تا کنون لحضه ای بی حس مرگ زيسته ای ؟

آيا هنگامی که همسالانت شادمانه بازی می کنند،از خاک کف پايشان نقش مرگ را ترسيم کرده ای؟

آيا آغوش مرگ را به آغوش گرم مادرت ترجيح داده ای؟

به من بگو

            از آرزو، اميد

                        خنده های کودکانه

                                          محبت مادرانه

کمی از طعم زندگی که چشيده ای در دهان من بگذار.

                                     از طعم شیرین عشق...

 

 

                                                                     

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 19:28 توسط سمیه |


 

 

 

Marriage is a lottery in which men stake their liberty and women their happiness.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 1:24 توسط سمیه |


همیشه تو بچگی هام حسرت یه عروسک رو داشتم تا مثل بقیه دخترها بغلش کنم و حرف های دلتنگی هام رو براش بگم. بزرگ که شدم فکر کردم جای عروسک بچگی هام رو پر می کنی و دوست تنهایی هام می شی؛ نمی دونستم دردی می شی بدتر از درد عروسک نداشتن...!

 پس باز مثل بچگی هام حرف هام رو شب ها تو بستر تنهایی ام با خمیرمایه هایی از اشک و حسرت و انتظار به خودِ خودِ خدا می گم. خدا جونم هم هیچ وقت به آرایشم ایراد نمی گیره و به خاطر زود عصبانی شدنم دعوام نمی کنه.هر موقع هم که دلم تنگ بشه باهام حرف می زنه، هیچ وقت هم نمی ترسه که پول تلفنش زیاد بشه...!

همیشه قبل از اینکه من هوای دیدنش رو کنم ، خودش با یه حی علی الصلوة منو می کشه تو بغلش. اصلاً هم نمی گه که امروز من نمی تونم بیام، خودت اینو درک کن چون می دونه که بعد از انتظارهایی که می کشم، هیچ وقت و به هیچ وجه نمی تونم نیومدنشو درک کنم.

خدا جونم خیلی مهربونه. هر چند من بعضی وقت ها دختر بدی می شم و اذیتش می کنم. اما چون خودش خوب می دونه که دوستش دارم، همه نامهربونی هام رو می بخشه، بازم بغلم می کنه . تو بغل خدا اونقدر آروم می گیرم که تو رو و همه دروغ ها تو و همه بدی هاتو و همه اذیت هاتو فراموش می کنم. خدا جونم هم اونقدر برام لالای می خونه که به همون آرامش همیشگی که انتظارش رو داشتم ،و بیخود در تو سراغش رو می گرفتم، می رسم.

می خوابم و خواب همه قشنگی های زمین رو می بینم .

 

                                                              اما بدون تو...

 

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386 2:22 توسط سمیه |


 

A dead husband and a blind wife

 are always a happy

 couple

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 1:6 توسط سمیه |


 با استفاده از setup کامپيوتر، مي‌توانيد تنظيم نماييد که کامپيوتر در تاريخ و زمان معيني روشن شود. بدليل اينکه اکثر setup کامپيوترها از نوع Amibios مي‌باشد، توضيحات بر اساس اين نوع setup بيان شده در انواع ديگر setup هم جاي نگراني نيست و گزينه‌هاي مشابهي وجود دارد.

1- پس از فشردن کليد Power کامپيوترتان قبل از اينکه ويندوز اجرا شود، کليد Delete را چند بار پشت سر هم فشار دهيد. اگر وارد صفحه setup نشديد از کليدهاي Ctrl +Alt+Esc استفاده نماييد.

2- به قسمت Power Management Features برويد.

3- گزينه Set Wakeup Events را انتخاب نماييد.

در اين بخش گزينه‌اي با نام Resume By Alarm را مشاهده مي‌کنيد. اين گزينه را انتخاب نموده و آن را Enable کنيد.

پس از فعال شدن اين گزينه، چند مورد در آن قسمت فعال مي‌شوند. حالا مي‌توانيد تنظيم نماييد که چه موقع کامپيوتر شما خود به خود روشن شود.

الف- Alarm Date: روز را مشخص کنيد.

ب- Alarm Hour: ساعت را مشخص کنيد.

ج- Alarm Minute: دقيقه را مشخص کنيد.

د- Alarm Second:  و در آخر ثانيه را مشخص کنيد.

4-  به صفحه اصلي setup برگشته و گزينه  Save and Exit را انتخاب کنيد.

کامپيوتر شما به محض رسيدن به زمان داده شده  بصورت خودکار روشن مي‌شود.

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386 1:18 توسط سمیه |


 
اگر شما پسوردي براي ايميلتون پيدا كنيد كه شامل حروف بزرگ ... كوچك و چند عدد باشه ... و حداقل 8 حرف باشه ... و تو ديكشنري و دائرة المعارف هم پيدا نشه احتمال هك شدن پسوردتون نزديك به صفر هست . اين روشها روي اشتباه نفراتي مي چرخه كه مثلا پسوردشون رو ميذارن 45235 يا مثلا salam .... اينها نمونه پسوردهاي ضعيف هستن .

نمونه يك پسوردخوب :

98Fgdsomayeh

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386 13:42 توسط سمیه |