تبليغاتX
" (¯`· انگار قسمتم ز جهان عاشقی نبود·´¯)

(¯`· انگار قسمتم ز جهان عاشقی نبود·´¯)
کسی که چرای زندگی را یافته است با هر چگونگی خواهد ساخت


 

ای انسان

چه چیز تو را بر گناه جرات داده ؟

چه چیز تو را در برابر پروردگارت مغرور ساخته ؟

و چه چیز تو را بر هلاکت خویشتن علاقمند نموده است ؟

مگر این بیماری تو بهبودی نمی یابد ؟ و یا این خوابت بیداری ندارد ؟

چرا همانگونه که به دیگری رحم می کنی به خود رحم نمی کنی ؟

تو که هر گاه کسی را در دل آفتاب سوزان بیابی , بر او سایه می افکنی و هرگاه بیماری را ببینی که سخت ناتوان گشته از روی رحم بر او میگریی !

پس چه چیز تو را بر این بیماریت شکیبایی بخشیده ؟ و بر این مصائب صبور ساخته ! و چه چیز تو را از گریه بر خویشتن تسلی داده ؟ در حالی که هیچ چیز برای تو عزیزتر از خودت نیست , و چگونه ترس از فرود آمدن بلا در شب هنگام تو را بیدار نکرده ؟ با اینکه در درون معصیت و گناه غوطه وری و در زر سلطه و قدرت خداوند قرار داری! ؟

بیا این بیماری دوری از خدا را با داروی تصمیم و عزم راسخ مداوا کن و این خواب غفلتی که چشمت را فرا گرفته با بیداری برطرف ساز !

بیا مطیع خداوند شو و به یاد او انس گیر !

خوب تصور کن که به هنگام روی گردانیدنت از خداوند  با دادن نعمت به تو روی می آورد.

و به عفو و بخشش خویش دعوتت می کند و تورا در زیر پوشش فضل و برکات خود قرار می دهد اما در عین حال تو ......

بیماری روحی تا ابد   یا بیماری جسمی نهایتا 100 سال , کدامیک سخت تر است ؟

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 11:5 توسط سمیه |


نيرويي درون هرانساني وجود دارد که هر چه بخواهد براي او مهيّا مي سازد و به منفي ومثبت آن هم کاري ندارد هنگامي که انسان متولد مي شود اين نيرو داراي بار خنثي مي باشد يعني هيچگونه بار مثبت  يا منفي ندارد و يا حتي مي توانيم بگوييم که اين نيرو اصلاً نه مثبت را مي داند که چيست و نه منفي را بلکه تنها به دستورات صاحب خويش عمل مي کند ما فقط مي توانيم بگوييم که اين نيرو در آغاز مثل يک نوار ويدئويي مي ماند که هيچ اطلاعاتي روي آن ذخيره نشده است ولي همينکه اِنسان متولد مي شود اين نيرو سعي مي کند که کم کم خود را بشناسد و اطلاعاتي را درون خويش ذخيره کند و وارد چرخه ي زندگي شود اين نيرو از طرز عمل و طرز فکر و محيط و قدرت و درک و از خيلي موارد ديگرِ صاحب خود تا ثير مي پذيرد و اگر موارد فوقمثبت باشد اين نيرو و حاصلش نيز بار مثبت پيدا مي کند و اگر موارد فوق منفي باشد نيرو نيز بار منفي پيدا خواهد کرد و طبيعطً حاصل و نتيجه اين نيرو نيز به بار مثبت و يا منفي آن بستگي دارد و خواسته اي که صاحب نيرو دارد به همان صورت نيز تجلي پيدا خواهد کرد. به عنوان مثال شما مي خواهيد ماشيني را خريداري کنيد که قيمت آن به طور استثنائي خيلي پايين است اما باکمال تعجّب فرداي آن روزي که ماشين را انتخاب کرده ايدمي بينيد که همان پول اندک را هم شما نداريد و يا شخصي خيلي زود تر از شما آن ماشين را خريداري کرده است و يا ده ها بلاي ديگر به سر شما مي آيد که در نتيجه آن ماشين را نمي توانيد بخريد . چرا ؟ چون نيروي شما بار منفي دارد و وقبل از اينکه شما قصد خريدن ماشين را داشته باشيدامواج اين نيرو کار خود را مي کند . البته اين نيرو هميشه در خدمت صاحب خود مي باشد و بدون اجازه صاحب خود هيچ گونه کاري را انجام  نمي دهددر مثال فوق هم چون شما طرز فکر منفي اي داشته ايد اين نيرو هم منفي شده است. شايد اين نيرو هيچگونه نامي نداشته باشد و يا حداقل انسانها هنوزموفق به کشف آن نشده باشند و فقط از آن استفاده مي کنند بدون اينکه بدانند که کارهاي روزمره آنها خواه خوب و خواه بد با کمک همين نيرو انجام مي شود اميدوارم که من وشما عزيزاني که در اين وبلاگ اين مطلب را مطالعه مي کنيد تمام افکار و احساساتمان مثبت باشد  تا اين مثبت بودن در رويّهِ  انجام دادن کارهايمان نيز تجلي پيدا کند و خوب است بدانيد که  بودن چنين نيرويه مرموز و در عين حال زيبايي چيزي جديد نيست بلکه در قرآن و احاديث و روايتها بارها به اين نکته به طورغير مستقيم اشاره شده است مانند سفارشاتي که به انسان مي شود تا هميشه مثبت فکر کند و مثبت بينديشد و در کمک به همنوع هيچ گونه دريغي نورزد و يا مي توانيم از بارز ترين اين موارد به دعا کردن اشاره کنيم  که ما دعا را مثلا در حق کسي ديگر مي کنيم اما در کمال تعجب بعد از مدتي زود يا خيلي دير مانند چند سال مي بينيم که همان دعا در مورد خودمان اجرا شده است و نبايد شک کرد که اين نتيجه ي همان دعايي است که چند سال قبل براي عزيزي ديگر کرده بوديم يا خير ؟ بلکه صد در صد نتيجه همان دعاست . خداي ناکرده شما ممکن است که دعايي منفي در حق کسي کرده باشيد و قول معروف کسي را نفرين کنيد مطمئن باشيد که نتيجه آن نفرين براي بار اول گريبان گير خودتان خواهد شد . اگر کسي کمي زرنگ باشد مي تواند ازاين نيرو بهترين استفاده ها را بکند در اينجا اشاره اي مي کنم به اين حديث امام علي (ع) که فرمودند:

اي انسان فکر نکن که تو موجود ضعيفي هستي بلکه دنيايي عظيم تر وباشکوهتر از اين دنيا در درون تو وجود دارد اما تو نمي داني و از آن غافل هستي.

خوب وقتي شما اين نيرو را بشناسيد و بتوانيد آن را کنترل کنيد و به خدمت خود درآوريد و مانند يک غلام حلقه به گوش از آن کار بکشيد مي توانيد قطره اي از اين دنياي باشکوه و عظيم مورد نظر حضرت علي (ع) را ببينيد و آن را درک کنيد و از داشتن اين نيرو به ثروتهاي عظيم مادّي مانند پول و قدرت و يا ثروتهاي عظيم معنوي مانند ارتباط نزديک با خدا دست پيدا کنيد .  

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 19:49 توسط سمیه |


گاهی وقتها از نردبان بالا میرویم تا دستهای خدا را بگیریم غافل از اینکه خدا پایین ایستاده ونرده ها رو محکم گرفته که ما نیفتیم

 

 

 

شكسپير : خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باش

 

 

پيامبر اعظم (ص) فرمودند: هر كس كه خداوند براى او خير بخواهد، دوستى شايسته نصيب وى خواهد نمود.

 

 

اگر کسی را دوست داری، به او بگو. زیرا قلبها معمولاً با کلماتی که ناگفته می‌مانند، می‌شکنن

 

 

آدم هایی هستند مثل قطار شهر بازی، که از بودن با آنها لذت می برید، اما به جایی نمی رسید.

 

 

بازی زندگی آن نیست که تاس خوب بیاورید بلکه تاس بد را خوب بازی کنید.

 

 

عشق رازی است مقدس. برای کسانی که عاشقند، عشق همیشه بی کلام می ماند، اما برای کسانی که عشق نمی ورزند، عشق شوخی بی رحمانه ای بیش نیست........

 

 

دوستت دارم نه به خاطر اینکه چه کسی هستی، به این خاطر که وقتی با توام چه کسی میشوم.

 

 

 

 

 

 

پس کی این امتحانها تموم می شه اصلا حوصله درس خوندن ندارم، نه اینکه منم بچه درسخون این روزها به لطف خدا خیلی خوش میگذره فکر کنم 6 ماهی بشه باشگاه نرفتم دوباره می خوام برگردم، شاید یه روز به لطف خدا لازم شد ای خدا کی عید می شه 

می خوام به کتاب ترجمه کنم اما اصلا حسش نیست سعی می کنم اگه حالم بهتر شد بعد از امتحانها شروع کنم.چون الان اصلا اعصابشو ندارم البته خدا قربونش برم خیلی مهربونه تا الان خیلی کمکم کرده ازش می خوام بازم کمکم کنه 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386 0:48 توسط سمیه |


داستان تقسیم عمر

زمانی بود که پروردگار میان مخلوقات خود« عمر» تقسیم می کرد، رحمت و عطوفت خداوندی بر آن قرار گرفته بود که عمر مخلوقات را به میل و رضایت خودشان تعیین کند تا خشنودی آنها را فراهم آورد. صف طولانی مخلوقات در عالم ملکوت اعلی کشیده شده بود و تا چشم کار می کرد، ادامه می یافت. مخلوقات یکی یکی پیش می آمدند و با رضا و رغبت آنها، عمرشان را تعیین می کردند. آنها خشنود روانه ی زمین شدند.

        نوبت به خر که رسید گفتند: « چقدر عمر می خواهی، سی سال کافیه؟»

        خر نالید و گفت: « سی سال؟ نه، خیلی زیاده. دوازده سال بسه.»

        خدا دوازده سال عمر به او داد. نوبت به سگ رسید:

        « تو چقدر عمر می خواهی؟ سی سال کافیه؟»

        سگ غرید و گفت: « سی سال؟ سی سال نگهبانی؟ نه ، خیلی زیاده. ده سال بسه.»

        خدا ده سال عمر به او داد. نوبت به میمون رسید.

        میمون معلق زد و گفت:« سی سال دلقکی؟ نه خیلی زیاده، هشت سال بسه.»

        دست آخر نوبت رسید به انسان.

        « خوب اشرف مخلوقات من ، چقدر عمر می خواهی؟ سی سال کافیه؟»

        « فقط سی سال؟ سی سال به کجای من می رسه پروردگارا! تازه مزه ی زندگی رو فهمیده ام.»

        « بسیار خوب، هیجده سال عمر خر رو می دم به تو.»

        « کمه پروردگارا، کمه. »

        « بیست سال عمر سگ رو هم بهت می دم.»

        « باز هم کمه پروردگارا ! »

        « بیست و دو سال عمر میمون هم مال تو، خوب شد؟ »

        خب برای همین است که در سی سال اول عمر، انسان مزه ی واقعی زندگی را می چشد و هیجده سال بعد مثل خر کار می کند تا زندگیش را رو به راه کند و بیست سال بعد از چیزهایی که به دست می آورده، نگهبانی می کند و بعد از آن هم، پیر شده است و خرفت و مسخره ی دیگران!!!

                       

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386 13:49 توسط سمیه |


 

(دوست نداشتم قالب وبمو عوض کنم اما چی کار کنم خیلی دیر بالا می اومد) 

همیشه وقتی با خدا حرف می زدم، می گم خدایا یه سریها نمی خوان بمیرن همش دوا دکتر که زنده بمونن تو می بریشون. اما حالا که من می خوام تو منو نمی بری. این یکی از حرفهای همیشگیم شده بود. فکر کنم پنج شنبه پیش بود خواب دیدم که آسانسور خراب می شه و من از بالاترین طبقه ها در حال سقوطم( کاملا به سرعت سقوط روح هایی که از زمین به آسمون می رن وبه دلایلی مجبور به بازگشت میشن). اون وقت بود که تازه فهمیدم مرگ یعنی چی، تو خواب شروع به التماس به خدا کردم.  در یک لحظه تمام کارهام رو که مرور کردم دیدم هیچی هیچی ندارم ، گفتم خدایا غلط کردم یه فرصت دیگه به من بده ... .

(از اینجا به بعد دیگه خواب نیست ها...)

صبح شد وداشتم می رفتم کلاس . یه تصادف... یه مرگ صد درصد... ولی...  دوباره نجات...دوباره لطف... دوباره من... اصلا نمی تونم توصیف کنم ... هنوز سرم درد می کنه...

 دم مرگی طبع شعرم گل کرده در وصف حال خودم نوشتم :

 

 

 

دیگر از سردردم خبری نیست

اما هنوز تمام تنم گز گز می کند

سیم های سرم اتصالی کرده اند

و برق چشمانم رفت...

یک نفر از کنارم رد می شود

تا چند قدمی مبهوت من است

بینی اش را هم که گرفته

آخر یک ماهی است حمام نرفته ام

تمام تنم بوی مرگ می دهد...

باید بیایی مرا ببینی

حسابی لاغر شده ام

شکمت را هم به دنیا پس داده ام!!!

تا دیروز حالم از کافور غذای دانشگاه به هم می خورد

اما حالا عطر تنم کافور است

جور دیگر باید دید!

دیگر از تاریکی نمی ترسم

                           واز سوسک

همین حالا یک سیاه زشتش

                           از تنم بالا رفت

                                        تا رسید به قلبم

 یک تکه از آن را ره توشه اش کرد و رفت

ببر...اصلا تمام قلب نداشته ام مال تو

اما وقتی می بری

     دردهای قلبم

         تنهایی ام

            عشقم را هم ببر

دیگر به آنها احتیاجی نیست...

اگر نگران منی!

حال من خوب است

                    روزگارم بد نیست

ولی...

" اینجا هوا بس ناجوانمردانه سرد است"

و از آن" رگ پنهان لحظه ها" خبری نیست.

برای آمدن پیش تو هم اجازه نمی گیرم

حتی خودت خبر نداری که

     هر شب برروی زانوان من به خواب می روی

اینجا...

 من دفتر حسابم را در دست گرفته

      هر ثانیه منتظرت هستم

           ******

اوه ! خدای من

کفشهای تو هم که جفت شده اند!!!

 

برای فهمیدنش باید یه سر سوزن دقیق باشید...سختاشو خودم می گم، " رگ پنهان لحظه ها" به قول به نظرم فروغ بود یعنی عشق. کفش جفت شدن هم کنایه از رسیدن لحظه ی مرگه ... بقیش با خودتون...

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386 22:54 توسط سمیه |


 

يادم باشد که حرفی نزنم که

به کسی بربخورد...

نگاهی نکنم که

 دل کسی بلرزد...

راهی نروم که

بيراه باشد...

خطی ننويسم که

 آزار دهد کسی را...

يادم باشد که

روز و روزگار خوش است...

همه چيزرو به راه است و خوب.

تنها ... تنها ...  دل ما دل نيست ... .

 

     راستی نظرتون درباره قالب جدید چیه؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386 16:25 توسط سمیه |


 

+ نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386 16:23 توسط سمیه |


                      

درشکه ای می خواهم سياه

 

 

                     که ياد تو را با خود ببرد

 

 

                                      يا نه ، نه 

 

 

                                                 ياد تو باشد، مرا با خود ببرد!!!

 

 

 

 

 

این روزها حال و روز خوبی ندارم. از یکی از دوستام و همینطور استاد خوبم که همیشه حالمو می پرسن خیلی تشکر می کنم. از تو هم ممنون، خیلی خوب جوابمو دادی! از همه عزیزای گلی که این مطلب رو می خونن خواهش می کنم برام دعا کنید که خوب بشم.

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386 17:41 توسط سمیه


آنقدر در نیمه شب در غربت تنهایی ام به تو سلام می کنم تا آخر جوابم را بشنوی، خدای من! مگر من غیر از تو بخشنده تر کسی را دارم ؟ مگر من می توانم بی کسیم را با کسی غیر از تو در میان بگذارم؟ اصلا مگر من غیر از تو محبوبم کسی را دارم؟

خدایا! نمی دانم تو را به کدامین فرستاده مطهرت قسم دهم که من درمانده در گرداب گناهانم را دریابی... بخدا خسته ام ... شانه چپم عجیب سنگین شده، در حالیکه فرشته راست من از بیکاری قلم در دست گرفته و خمیازه می کشد! دفتر او خالیست. نوشته ای هم اگر دارد کم رنگ است! رنگ صبحم زرد است. ظهر من بوی ریا گرفته، عصر من با همه ثانیه ها درگیر است.زمان زیر پای هوسهایم له گشته...

و اما شب ... آن هم دل به تنهایی من خوش کرده، لحضه ای می نشینم گوشه ای و به دور از همه اصوات و ارواح مزاحم به خدا فکر می کنم و به جود و کرمش و به مهرش ... به عشقش...به آغوش گرمش...پس تو بگذار که من به شبم پاسخ مثبت دهم اینبار و زبان بگشایم و بگویم:

                       

                         ای خدای خوبم بار دیگر سلام!!!

 

 

پنجشنبه رفتم بهشت زهرا . عجیب با ارواح خوش گذروندم . افطاری هم می دادند، همه سر صف با زحمت یه چیزی گیرشون می اومد اما من تو اون تاریکی... تنها... بین قبرها... یکی آورد دو دستی داد و رفت.. چه کیفی میده این جور مواقع! با چند تاشون هم دوست شدم ... بهشون گفتم دیگه زود زود می یام پیششون... سر قبر شهید پلارک که خیلی شلوغ بود(آخه این شهید قبرش همیشه خیسه و ازش بوی عطر می یاد که خودش یه بار به خواب مادرش اومده بود گفته بود این عطر امام حسینه که هر شب می یاد به دیدنم. چون همیشه زیارت عاشورا می خوندم). هر کاری کردم مادرم راضی نشد که شب بمونم.

خداییش قبرستون شبها وحشتناکه...

 

 

                                         

                                          

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386 17:21 توسط سمیه |


 Image hosting by TinyPicخدا میگه: بحق خودم من تو را دوست دارم تو هم مرا دوست داشته باش.(چه چیزی از این بالاتر که خدا دوسمون داشته باشه) . یه چیز دیگه هم که خیلی باحاله ... همه کس تو را برای خودش می خواهد و من تو را برای خودم می خواهم... فقط یه کم فکر کنی می بینی راست میگه... دوسم داشتی فقط برای اینکه خودت احتیاج داشتی کسی رو دوست داشته باشی.هر موقع خودت دلت خواست اومدی... هر موقع خودت دلت خواست رفتی... ولی خدا جونم حتی وقتی هم که خوب نیستم بازم دوسم داره و کمکم می کنه...خودش می گه اگه تو در ادای واجبات خود تخلف کنی من در ادای رزق تو تخلف نمی کنم.

 Image hosting by TinyPic خدایا قربونت می دونم پستم می دونم کثیفم لجنم... ولی این رو هم می دونم که تو مهربونی... پس به مهربونیت قسم اونقدر منو از عشقت لبریز کن که محتاج هیچ عشق خوار کننده ی زمینی نباشم...

                        

Image hosting by TinyPicسمانه جونم( خواهر کوچولم) داره می ره دانشگاه اراک . من هم دارم دق می کنم .دیشب تا صبح گریه کردم . دیگه تنهای تنهای تنها شدم...خدایا حالا که سمانه رفته بیشتر هوامو داشته باش.

 

Image hosting by TinyPicبعضی آیات زمان پیامبر به مناسبت اون زمان نازل شدند که بعدا بنا به مناسبات جامعه جدید نسخ شدند. مثلا یه آیه ای نازل شد که کسانی که می خواهند پیامبر رو ببیند باید صدقه بدهند که بعدا نسخ شد. خدا اون موقع می خواست ببینه کی واقعا حاضره برای دیدن پیامبر از چیزهایی که داره بگذره.  می تونیم یاد بگیرم که هرچیزی یه بهایی داره و به آسونی به دست نمی یاد وبرای چیزهایی که دوست داریم به دست بیاریم باید باید باید خرج کنیم. منظورم فقط مادی نیست می تونه معنوی هم باشه...

 

Image hosting by TinyPicدعایی که پدر و مادر در حق فرزند خود می کند مثل دعایی است که پیامبر در حق امت خود می کند.( کاش ...)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 23:44 توسط سمیه


 

خدایا دردمندم...روحم از شدت درد می سوزد، قلبم می جوشد،احساسم شعله می کشد

و بند بند وجودم از شدت درد صیحه می زند...

خسته شده ام، پیر شده ام، دلشکسته ام، نا امیدم، دیگر آرزویی ندارم...

احساس می کنم که این دنیا دیگر جای من نیست، با همه وداع می کنم، فقط می خواهم

با خدای خودم تنها باشم...

خدایا دلم برایت تنگ است...

من دیگر کاری برای انجام دادن ندارم، گلها را آب داده ام ، چمدانم را هم بسته ام...

 

یه سوال مهم: چرا همه فکر می کنن آرزوی مرگ داشتن بده؟ چرا فکر من کنن که حتما یه جایی باید شکست بخوری تا آرزوی مرگ رو بکنی؟ چرا نمی فهمن انسانهای زمینی ارزش ندارن که بخاطرشون فکر مرگ بزنه به سرت؟

عکس رو هم پاک کردم که دیگه کسی فکر نکنه می خوام خود کشی کنم

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 0:41 توسط سمیه |


بچه های زیر 18 سال نخونند این مطلب شدیداً بد آموزی داره!

این شعر رو اختصاصی اختصاصی برای تو و بابام  عزیزم!!!  گفتم :        

اگر یک روز خدا اجازه دهد

می خواهم چند نفر را بکشم

اول پدرم...

گوشه گوشه تنش را

با سیخ داغ می کنم

داد می زند...

لذت می برم...

بوی دود همه جا را فرا گرفته

دود را می بلعم و

از دماغم بیرون می دهم

با آن شکل مهربانی می سازم ...

شکل عشق...

اَه ... من که از این چیزها سرم نمی شود!

با دست هایم خرابش می کنم و

او همچنان در خود می پیچد...

زن جعفر جیغ می زند

اوه خدایا!...

این زنیکه در خیال من چه می کند؟!

مثل اینکه او هم

آمده از شر شوهرش خلاص شود...!

اما خون را که دید

پس افتاد

حالا نوبت توست عزیزم

تو را که کشتمTinyPic image

لاشه ات را تکه تکه می کنم

و همه را به باد می دهم با خود ببرد